شهاب الدين احمد سمعانى
مقدمهء مصحح 66
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مىدانيم كه يكى از فوائد تشبيه ، جان دادن به مطلب و يافتههاى ذهنى است . سمعانى از اين فايدهء تشبيه بسيار سود برده ، و از جميع اشيا و وسايل طبيعى و غير طبيعى براى نيل به اين مقصود سود جسته است . او فقر را به خانهاى تشبيه مىكند كه « آرايش آن خانه جز گرسنگى نيست ، فرشهاى بينوايى گسترده ، پردههاى گرسنگى آويخته ، مسندهاى خاكسارى نهاده . » / a 204 / و تصوف را به نيلوفر ماننده مىكند كه بايد صوفيگرى را از او بياموزيم ؛ زيرا نيلوفر است كه « ظاهرى با نضارت دارد و باطنى با كسوت خشوع ، جامهء اندوه كبودى در اندرون ، و سبزى بيرون . درويش چنان بايد كه مرقّع قلب را پوشاند نه قالب را . » / b 73 / و حرف « لا » را به نهنگ تشبيه مىكند كه درياهاى هستى را مىآشامد و آنگاه عبهر عهد و گل دل و ريحان روح را در روضهء وقت مىروياند . / b 55 / در جايى خلق روح و تن آدم را به گونهاى وصف و به ابزارى ماننده مىكند كه كلامش با نگاشتههاى رمزى ابن سينا و شيخ اشراق قابل تطبيق است : « سلطان قدرت قبضهء خاك را از زمين برگرفت . . . و در قالب تحسين تصوير نهاد . . . پس آن را در تخمير تكوين آورد . . . شاه روح را در چهار بالش نهاد او بنشاند . . . منشور خلافت و سلطنت او در دار الملك ازل برخواند . . . سرى مدوّر كه سراپردهء شاه عقل است و قصر وزير علم به مجموع عبارات بياراست ، از وى صومعة الحواس در وجود آورد . . . پيشانى اين شخص چون تختهء سيم خام آفريده ، دو ابرو چون كمان مشك ناب بر وى بزه كرده ، دو نقطهء نور در دو پيكر ظلمت وديعت نهاده و از تيغ هندى سدّى ميانجى ميان آن دو نقطه ساخته . صد هزار گل مورد از چمن گلشن دو رخ او بيرون آورده ، و بركهاى از بركت پيدا آورده و در وى سمكهء زفان در حركت آورده و سى و دو در در صدف دهان نهان كرده ، مهرى از عقيق آبدار بر وى نهاده . . . الى آخر . » / b - a 18 / گفته شد كه يكى از اسباب شاعرانه در نثر سمعانى اغراقهاى شاعرانه است كه گاهى بسيار ملايم و لطيف مىنمايد . چنانچه « دلهاى عزيزان كباب گشت و ديدههاى محبّان معدن آب گشت . » / a 116 / يكى از پادشاهان را بيداريى در راه دين پديد آمد ، چندانى قطرات حسرات از غمام غم بر زمين رخساره بباريد كه چشم او بريخت . » / a 35 / « از غصهء دل خود قصههاى دردناك بگفت و اشك عقيق رنگ پر كهربا مىباريد . » / b 10 / « پيوسته سفيان مىگريستى و آب درياى ديده بر ساحل